تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : جمعه 17 آذر 1396
نظرات
سلااااااااااااااااااااام
عجیبه!
امسال توی تهران، ما از تابستون یهو پریدیم تو زمستون
امروز از خواب بیدار شدم چشمام 4 تا شد
برف اومده
اولش پیش خودم گفتم شاید حالا این ماشینی که جلو درب ما پارک کرده مثلا از لواسون یا دیزین برگشته
بعد که رفتم تو کوچه دیدم اوه !!!
کلاً همه جا برف نشسته
البته نه خیلی زیاد اما جنگل کنار خونمون کاملا سفید شده و وقتی نگاهی به کوه های شمرون کردم دیدم کلاً سفید پوش شده
توی این مدت شاید به اندازه دیدن این تصویر خوشحال نشده بودم
کلی لحظه شماری دیدن این صحنه رو میکردم.
.
.
.
پاشید !
بلند شید برید یه سر درکه، دربند، پارک جمشیدیه، پارک لویزان و هرجای دیگه که میشه از این هوا استفاده کرد
خیلی لذت داره
گفتم اولین نفری باشم که این خبر رو میدم
.
.
.
برف نو، برف نو، ســـــــــــــــــلام... ســــــــــــــــــــــــــــلاااااااااااااااااااااااام



نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396
نظرات
نمیدونم
دقیقا نمیدونم چی میخوام بنویسم...
اما خیلی ذهنم درگیره
خیلی
این روزها
این هوا ها
این موقع از تقویم سال ...
بدجور منو هوایی چیزی میکنه که خودمم نمیدونم دقیقا چیه
این روزها زیاد با خودم تکرار مکگنم که انگار
...
یه جایی تو یه گوشه از تاریخ یه چیزی رو گم کردم یا جا گذاشته ام
که
از بد اتفاق روزگار یا شانس ندشته ام ، نمیدونم دقیقا چیه و یا حتی کجاست
اما
هروقت که به عقب بر می گردم، موج عظیمی از سردر گمی ها، گنگی ها، و هر چیزی که میخواید اسمشو بذارید میاد سراغم
انگار ،
این منِ من، من نیستم
جوجه بیشعور که گاهی خودشم فراموش میکنه...
به قولی، بزرگ شدن، بزرگترین اشتباهی بود که ما داشتیم
یادمه وقتی 25 سالم بود احساس می کردم پیر شدم، و دیگه زمانی ندارم
هروقت که حالم مثل امروز میشه ، به این فکر می کنم که حس و حالم توی 25 سالگی درست بود ...
روزگار ،
خیلی بی وفاست ...
تاریخ امروز باید ثبت بشه:
15 آذر سال 1396

رفت...


نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : جمعه 10 شهریور 1396
نظرات
دلم فریاد می خواهد
ولی
در انزوای خویش

.
.
.

گاهی وقتا آدم ناچاره که فقط سکوت کنه
سکوتی که توش ناچاراً گذران وقته
بعضی موقع ها زمان باید بگذره
نمیدونی تهش چی در انتظارته
اما میدونی زمان باید بگذره
.
.
.
برنامه ریزی برای آینده ، اینکه چه اتفاقایی باید بیفته و یا باید چیکار کرد خیلی سخته
مخصوصا زمان هایی که اتفاق های پیش بینی نشده رخ میده
آدم رو سر در گم میکنه
شاید بهتر باشه آدم در همجین مواقعی ســِــر بشه
که هیچی نفهمه
بد بختی ماجرا هم اینه که همین نفهمی آدم رو اذیت میکنه
.
.
.
بالاخره زندگی همینه
و واقعا اگر به خوشی هاش و لحظه های خوبش فک نکنیم و ازشون لذت نبریم عمراً بشه طعم زندگی هر چند معمولی رو چشید
زندگی رو باید در لحظه درک کرد
مثل بوییدن یک شاخه گل
.
.
.
گل های زندگیتن رو از دست ندید ...

نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : شنبه 10 تیر 1396
نظرات
امروز
دهم مرداد
وقتی هوا اینجوری ابری شد
دل من انگار ی جوریش شد
از اون جورا که خود آدمم نمدونه

دلم برا یه چیزایی تنگه
اونقدر تنگ که دلم میخوام زار زار گریه کنم

اما مشکلم میدونید کجاست ؟
اینه که دقیقا خودمم نمیدونم دلم برای چی تنگه

فقط در یک جمله میتونم بگم که:
ای کاش هیچ وقت بزرگ نشده بودم
همین


نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396
نظرات
گاهی اوقات که یادم میره کی هستم
گاهی اوقات که اصلا به کل فراموش کردم که کی بودم
گاهی اوقات که سر در گم در این ازدهام افکار گیج کننده ام
میام پای سیستم و تازه یادم میوفته که
یه وبلاگی بود و یه داستانی و یه ماجرایی
وقتی که رمز رو میزنم و وارد میشم انگار دریچه ای از خودم به روی چشمام باز میشه
.
.
.
اینجاست که میگم: آهااااا... این تویی
این درون توإ ...
این چیزیه که مدت هاست فراموشش کردی
.
.
. جوجه بیشعور ، جوجه ماشینی نیست ه 2 روزه بیاد و 3 روزه تموم شه و بره
حکایت داره
راز داره
هدف داره
چرا ما خودمون رو فراموش میکنیم ؟ !
یعنی زندگی اینقدر مارو درگیر میکنه که از خودمون بیخود میشیم در حدی که به کل فراموش میکنیم خودمون رو ؟

به عقیده من که اصلا درست نیست
راز زندگی در دل آدم نهفته است
تا زمانی که میدونی چی میخوای رازت به کمکت میاد
اما وقتی گیج شدی ، وقتی خودتو فراموش کردی
زندگی مثل دست و پا زدن در یه استخر 1 متری میمونه
نه شنا میکنی و حرکت
نه غرق میشی و فنا
الکی واسه خودتی ...
الکی برای خودمون نباشیم


 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور