تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397
نظرات

 

همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد


نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397
نظرات
بعد از سالها
میشه گفت حدود 9 یا شایدم 10 سال
این چند روز اخیر یه حسی  دارم انگار حال و هوای اونموقع هاست
هوا همون رنگیه
خنکیش
بوش
طراوت و حتی نم هوا
.
.
.
یاد زمانی می افتادم که دانشجو بودم
انصافا روز های خوبی بود
رفتن ها و اومدن ها
گذران زندگی با خانواده
دغدغه درس و ترم و ...
.
.
.
انگار بعد از این همه مدت توی حال و هوایی قرار گرفته ام که گمشده ی تاریخم توی اون هواست
احساس میکنم همین رنگ و بو  که یه چیزی رو گم کردم
و الان بعد از گذر این همه مدت دوباره همون حال هوا بهم رسیده
.
.
.
یعنی پیداش میکنم ؟
گمشده ای که حتی نمیدونم چیه؟!ً
خیلی دوست دارم برگردم به روزهای گذشته
قطعا همینجوری زندگی می کتم که زندگی کردم
.
.
.
 تلخی هاش هم برام زیبا بود
ورود به فاز جدید زندگی
خیلی چیز های سابق رو از آدم میگیره
و نا خودآگاه آدم رو دستخوش تغییرات میکنه
.
.
.
من که یاد گرفتم از این به بعد برای اینکه گمشده ی جدیدید نداشته باشم همیشه دستم روی دکمه ی Ctrl+S باشه
شاید در مواقع نیاز سریع تر تونستم بهش دسترسی پیدا کنم
شاید...
.
.
.
 
این روز های تهران خیلی قشنگه
روز های خاطره بازی
روزهای قدم زدن
روزهای بستن چشم و زندگی در بازه ی گذشته در اکنون است
.
.
.
اینبار دیگه از دست نمیدم

 عید
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : دوشنبه 28 اسفند 1396
نظرات
کمتر از 24 ساعت مونده سال 1396 تموم بشه
کمتر از 24 ساعت مونده سال جدیدی شروع بشه برای همون آدمای قدیمی
.
.
.
وقتی هیچ چیز تغییر نکرده چه فرقی میکنه فردا بهم بگیم عیدت مبارک
وقتی از هم دوریم و انگار نه انگار ...
نه سبزی پلو با ماهی
نه هفت سینی
نه دل خوشی
.
.
.
وقتی وضعیت همینه دیگه چه فرقی میکنه سال تحویل بشه یا نه
اون هم وقتی سال اصلا ما رو تحویل نمیگیره
.
.
.
نمیدونم چرا ولی خیلی وقته از این داستان عید مبارک و اینا اصلا خوشم نمیاد
نمیدونم تا کی قراره این حس رو داشته باشم
اما فعلا که همینه
و حدود 10 سال میشه که همینجوریم
و فقط باید تظاهر کرد که خوشحالی
در صورتی که ...
بیخیال
.
.
.
حدود 2 ساعته که ناجور یجوری شدم ...
انگار دارم low battery میشم...
شاید اتفاقاتی باعث بشه که آدم جور دیگه ای زندگی کنه
اما به نظر من هیچ وقت فکر و ذهنش هیچ تغییری نمیکنه
من میدونم که همونم، هستم، خواهم بود
فقط لباسم عوض شده
.
.
.
هییییییی....
ایکاش میتونستم تا فردا همینجوری حرفامو بنویسم اما کافیه ...
اینبار اصلا برام مهم نیست که کسی بخونه یا نه
چون واقعا دارم با خودم درد دل میکنم
...
با خودم
.
.
.
و این منم ...
.
.
.
حالا شاید برای خیلیا مهم باشه
پس:
نوروز 1397 بر همه کسانی که منتظرش بودن و براشون مهم هست، مبارک

نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : شنبه 14 بهمن 1396
نظرات

خدا رو شکر

ک نه من از اون مدلایی هستم ک احوالاتم از عکس پروفایلم معلوم باشه و نه خیلی مشتاق

ک جیک جیک جوجه بیشعور رو فریاد کنم ...

این روزای سرد تهرون ...

کنار اینهمه شال پوش های جور و واجور ک فقط بلدن از کنارت تو خیابون رد بشن و یا اون آستیک کوتاه پوشان شیک و عینکی ک سوار ماشینشون هستند و ی جور از لای شیشه ماشینشون بیرون رو نگاه میکنند و دود سیگارشون رو میفرستن بیرون...

یی چیزی رو خوب یاد گرفتم ...

هرچند هم وسط یک استادیومی باشی ک همه یکصدا درحال مدح و تحسینت و تشویقت هم ک باشن...

باز تنهایی ...

هرجا با هر کسی هم ک بری، هرجا با هر همنفسی ک زندگی بکنی، باز هم تنهایی ...

عشق و محبت و باهم بودن و همه و همه ... خیلی چیز خوبیه

اما اون وسطاش...

خدا کنه طاقت هامون زیاد باشه

خدا کنه اونقدر قدرت داشته باشیم تا بتونیم این مار سرکش زبونمون رو کنترل کنیم

.

.

.

اصن ولش کن ... من هنوز موندم چرا آدما بخاطر دیگراک از ما توقع دارن ...

کسی میدونه مرا ؟!

نمیدونم هنوز و

من...

.

.

.

و این منم

حجمی از سکوتی پایدار

در آستانه ی فصلی سرد

که با خود میروم همچون ذراتی از باد

ک در کنار خود هستم

و شاید نمیدانم مقصدم کجاست ....

و این همرفت سرما و گرماست

که مرا باخود می برد

به آنجایی که می رود ...

و محکوم ب ادامه ...

همچون زندانی میخ بدستی که فقط روز ها را

چوب خط دیوار میکند

تا شاید

حد اقل یک کاری کرده باشد





نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : چهارشنبه 6 دی 1396
نظرات
دوستان عزیز
 با سلام و احترام

ی چیزی خواستم بهتون بگم شاید مشتاق بودید ...

تدریس خوشنویسی به صورت خصوصی هم با قلم و هم با خودکار
بنا به نیاز شما
جهت کسب اطلاعات بیشتر به آیدی زیر در اینستاگرام مراجعه کنید



مرتبط با: زندگی ,

 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور