تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : شنبه 2 بهمن 1395
نظرات
به این جمله از شازده کوچولو بشدت اعتقتد دارم :

فقط بچه ها هستن که دقیقا میدونن چی میخوان !!!!

بیایدگاهی بچه باشیم

نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1395
نظرات
چند وقته
آینه هم منو نمیشناسه
امروز
وقتی داشتم تو آینه نگاه میکردم و
موهامو از کنار پیشونیم که کم کم ریخته ب سمت بالا شونه میکردم
دقت کردم  و دیدم چقد یه جوری شدم
چقد یهو سنم رفت بالا
قیافه خودمو وقتی ترم اول بود ک میرفتم دانشگاه، تصور کردم و دیدم
اینی ک جلو آینه است
چقدر با اون بچه ۱۰سال پیش فرق کرده
چقدر زمان ناملموس میگذره
چرا ماها اینقدر بیتوجه شدیم ب گذر زمان
و برگشت ناپذیری او ؟
چقد بده
که
دقت بکنی تو آینه و ببینی خودتو نمیشناسی
.
.
.
چقدر یه جوریه !!!

نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : سه شنبه 9 آذر 1395
نظرات

تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی ببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست و تو صاحب تمام ثروت زمین هستی..


 اون روز چه لباسی می پوشی؟
چه طلایی به خودت آویزون می کنی؟
با چه ماشینی گردش می کنی؟
 کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب می کنی؟
شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به وجد بیای اما کم کم می فهمی حقیقت چیه.


 وقتی هیچ کس نیست که احساستو باهاش تقسیم کنی، لباس جدیدتو ببینه.
 برای ماشینت ذوق کنه، باهات بیاد گردش، کنارت غذا بخوره، همه این داشته هات برات پوچه .دیگه رانندگی با وانت یا پورشه برات فرقی نداره...
خونه دو هزار متری با 45 متری برات یکی میشه طلای 24 عیار توی گردنت خوشحالت نمی کنه. همه اسباب شادی هست



 اما هیچ کدومشون شادت نمی کنه چون کسی نیست که شادیتو باهاش تقسیم کنی.

 اون وقته که می بینی چقدر وجود آدم ها با ارزشه. چقدر هر چیزی هر چند کوچیک و ناقص، با دیگران بزرگ و با ارزشه...

فقط یک بار خوب به این موضوع فکر کنیم


مرتبط با: زندگی ,
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : دوشنبه 8 آذر 1395
نظرات
دو روز گذشته
دو روز از اول تا الآن است که می گذرد
اعداد در پس کاغذ های این سر رسید کهنه و فاسد شده ی در دست
حتی رنگ خود را هم از دست داده
...
دو روز گذشته
مثل همین هوای سرد و برفی که این شهر تنگ نظر را در بر گرفته بود و حالا
خورشید با سخاوت زمستانه ی خود
در این آذر ماه پاییزی
مثلا در حال تابیدن است
ولی افسوس
...
دو روز
گذشته
چیزی بر نمی گردد
چیزی عوض نمی شود
حتی صداهایمان در انعکاس زمان هم شنیده نخواهد شد
و پژواک های این « من » یک لا قبا، به نا کجا آباد باز تاب می شود
و تنها ...
و تنها این « نام » است که ماندگار شده
بی حرفی از ابهام و آیینه
خاطرات هر ساله
اسم
زمان
خاطره
رنگ
هوا
عدم
وجود
و ممکن الاتفاق های زندگی
.
.
.
دو روز گذشته
روز آخر هم سر میرسد



 ...
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : پنجشنبه 13 آبان 1395
نظرات
چی بگم ...
والا
یه زمانی این وبلاگ چقـــــــــــــــــــدر پر رفت و آمد بود
انگار مسببش اول خودم بودم
اینقدر سرم رو با کار و مشغله های روزانه گرم کردم
که
همه چیز فراموشم شده
ولی این رو هرگز فراموش نخواهم کرد
شاید دیگه اون جوجه بیشعور نباشم
...
اما همیشه جوجه بیشعورم
.
.
.
امید وارم یادم بمونه


 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور