تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - غصه ممنوع
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1392
نظرات
دلم بغض دارد همچون کودکی بی تاب میخواهم همانند کودکی باشم گریه کنم نازم کشند بگویند دردت چیست و دوایش کنند نه اینکه تنهایت بگذارند مرا برای خود بخواهند نه کارهایم دست نوازش بکشند و بگویند بلند شو تا زمانی که ما هستیم غصه ممنوع

وحید شارعی

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یه دوست خیر خواه یکشنبه 20 بهمن 1392 11:40 بعد از ظهر
سلام دوست گرامی من ! وبلاگ زیبایی دارید. از این پست تون هم خیلی خوشم اومد خوشحال میشم به وب منم یه سر بزنی کلیپ های جالبی میزارم هاااا ! اگر هم خواستی تبادل لینک کنی منو با اسم دانلود کلیپ لینک کن بعد به من بگو تا سه سوته لینکت کنم قربانت فعلا !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور