تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - قصه عشق
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : جمعه 11 مهر 1393
نظرات
وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکنم 
 گاهی چیزی جز آسمانی نمیبینم 
که در آن ابر ها هم نقش تو بخود گرفته اند ...
 میدانی چرا ابر ها میبارند ؟
زیرا آن ها هم در فراق ماه سیمای خویشند
 که همچون نوزاد 
 آن زمان که بهم میرسند گریان میشوند 
در آغوش میگیرند 
و آرام میشوند اما 
از آنجایی گریان میشوند که میفهمند 
او نیز ابر است و 
تا ماه فاصله بسیار
زین رو 
مینالند و گاه صدای هق هقشان  گوش فلک را پر میکند 
میبارند در فراق او که نیست 
آنقدر که تمام میشوند 
این است راز عاشقی
...


ج.ب


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot pain سه شنبه 14 شهریور 1396 03:37 بعد از ظهر
I enjoy what you guys are up too. This kind of clever work and reporting!
Keep up the awesome works guys I've incorporated you guys to blogroll.
tangsiri چهارشنبه 23 مهر 1393 07:46 بعد از ظهر
درود خسته نباشی چرادیگه پست جدید نمیزاری یامثل من دلزده شدی ازبی توجهی بازدید کنندگان .من که دگه فقط برای خودم ودوستان نزدیکی که مشتری دایم هستن مینویسم آدم این همه وقت صرف میکنه تا یه شعر یا مطلب مناسب پیدا کنه اونوقت میان ویا کپی میکنن یا بی تفاوت میگذرن .به هر حال موفق باشی
جوجه بیشعور پاسخ داد:
در حال حاضر فرصت وقت گذاشتن برای وب رو زیاد ندارم .. هر وقت فرصت پیدا میکنم سر میزنم و سعی میکنم چیزی بنویسم !
ممنونم که بهم سر میزنی
غریبه یکشنبه 13 مهر 1393 10:20 بعد از ظهر
وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غمهاشده ام دگر آیینه ز من با خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که تنها شده ام
Arefeh جمعه 11 مهر 1393 04:20 بعد از ظهر
helen جمعه 11 مهر 1393 04:01 بعد از ظهر
وبت خیلی قشنگه خیلی خوشم اومد ازش ایشالا موفق بشی
جوجه بیشعور پاسخ داد:
ممنونم .. باز هم تشریف بیاورید !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور