تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - باران
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : جمعه 25 مهر 1393
نظرات

بگذار تا ببارد باران 
باران وهمناک در ژرفی شب 
این شب بی پایان بگذار تا ببارد باران 
اینک نگاه کن از پشت پلک پنجره 
تکرار پر ترنم باران را و گوش کن که در شب 
دیگر سکوت نیست بشنو سرود ریزش باران را 
کامشب به یاد تو می آرد گویی صدای سم سواران را
امشب صفای گریه من سیلاب ابرهای بهاران است 
این گریه نیست ریزش باران است 
آواز می دهم :
«ایا کسی مرا 
«از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم 
شب را و قیر گونه قبایش را 
دیدم نسیم صبح 
این قیر گونه گیسوی شب را 
سپید میسازد 
و اقتدار قله کهسار دوردست 
در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد 
در دوردستها 
باریده بود بارانی 
سنگین و سهمناک 
و دست استغاثه من 
سدی نبود سیل مهیبی را 
که می آمد 
و آخرین ستون
از پایداری روحم را 
تا انتهای ظلمت شب 
انتهای شب
می برد 
« آری کس مرا 
« از ساحل ِ سپیده ی شب ها صدا نزد . 
مصدق

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot pain سه شنبه 14 شهریور 1396 11:38 قبل از ظهر
Thanks for any other informative website. Where else may just I get that type of
info written in such a perfect manner? I've a mission that I am just now running on, and I have been at
the look out for such info.
منگوله چهارشنبه 5 آذر 1393 09:04 بعد از ظهر
برگشتی وجود نداره ! وقتی با لج و غرور بیجا پل های پشت سرمونو خراب میکنیم و دل یه نفر رو میشکنیم انتظار نداشته باشیم که همه چی مثل سابق بشه !!
غریبه جمعه 30 آبان 1393 11:25 بعد از ظهر
یادم می آید گفته بودی ساده وکوتاه نویسی را دوست داری
تقدیم به تو...
ساده و کوتاه تنها همین 2 کلمه:
برگرد...
دلتنگم...
Arefeh پنجشنبه 29 آبان 1393 09:17 قبل از ظهر
بگذار تا ببارد باران
منگوله دوشنبه 26 آبان 1393 09:51 بعد از ظهر
منظور این غریبه نام بود !!
خب فضولم دیگه :/
غریبه یکشنبه 25 آبان 1393 02:23 بعد از ظهر
و باز در پایان حرفهایم...
آنقدر پیش این و آن از خوبی هایت تعریف کردم که وقتی سراغت را می گیرند
شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت.
امروز هم با...
"بی تو" بودن دارد میگذرد!
خوش بحال "یادم"
که همیشه باتوست...
منگوله یکشنبه 11 آبان 1393 12:29 بعد از ظهر
شما غریبه ای یا آشنا ؟؟؟
جوجه بیشعور پاسخ داد:
من از همه غریبه تر
غریبه جمعه 9 آبان 1393 10:48 بعد از ظهر
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی وفاست.(حضرت علی علیه السلام)
غریبه پنجشنبه 8 آبان 1393 01:54 بعد از ظهر
نقش یک درخت خشک را در زندگی بازی میکنم.نمیدانم که باید چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پیر!
غریبه سه شنبه 6 آبان 1393 01:09 قبل از ظهر
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود
باتعجب به ماهی نگاه میکرد
باخود میگفت:سقف قفسش که شکسته پس چرا پرواز نمیکنه؟
غریبه یکشنبه 4 آبان 1393 12:36 قبل از ظهر
کاش دهخدا میدانست دلتنگی...
اشک...
فاصله...
بی وفایی...
تعریفش فقط دو حرف است:"تو"
جوجه بیشعور پاسخ داد:
تو ...
غریبه پنجشنبه 1 آبان 1393 11:55 بعد از ظهر
وای باران باران...
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران...
(حمید مصدق)
جوجه بیشعور پاسخ داد:
وای ... یاد چ جاهایی ک نیوفتادم
غریبه پنجشنبه 1 آبان 1393 12:38 قبل از ظهر
بگذار دیوانه صدایم کنند!
بگذار بگویند مجنون!
فرقی نمیکند!
من تمام هویت خود را از زمانی که اسمم را دیگر صدا نزدی از یاد بردم.
غریبه شنبه 26 مهر 1393 12:48 قبل از ظهر
از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن وامید به فردا داشته باش چهره ی خود را به سوی خورشید بگردان آنگاه تمام سایه ها پشت سر تو خواهند افتاد
غریبه شنبه 26 مهر 1393 12:44 قبل از ظهر
بازباران بی ترانه
گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم
جوجه بیشعور پاسخ داد:
میدونم ... خسته است این فکر درهم
غریبه شنبه 26 مهر 1393 12:41 قبل از ظهر
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
جوجه بیشعور پاسخ داد:
کاش یکی ب من بباره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور