تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - سفر میکنم
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : چهارشنبه 19 آذر 1393
نظرات

سفری باید کرد تا ته عمق دل یک پیچک تنها که چرا این چنین سخت به خود میپیچد شاید از راز درونش بشود کشفی کرد شاید او هم دلتنگ است شاید..

ممنون غریبه ! 

مرتبط با: زندگی ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
غریبه چهارشنبه 26 آذر 1393 07:22 بعد از ظهر
مردم این شهر چقدر خوبند وقتی میبینند کفش نداری برایت پاپوش درست میکنند آرام در گوشه ای نشسته ام...
کار از چسب و باند گذشته زخم به روحم رسیده...
غریبه دوشنبه 24 آذر 1393 02:57 قبل از ظهر
به کوه گفتم عشق چیست؟لرزید.
به ابرگفتم عشق چیست؟بارید.
به بادگفتم عشق چیست؟وزید.
به پروانه گفتم عشق چیست؟نالید.
به گل گفتم عشق چیست؟پرپرشد.
و به انسان گفتم عشق چیست؟
اشک از دیدگانش سرازیر شد و گفت:
"دیوانگیست"
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور