تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - بر می گردم
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : جمعه 10 بهمن 1393
نظرات

به شب و پنجره بسپار كه بر می گردم
 عشق را زنده نگــه دار كـه بر می گردم
بس كن این سر زنش "رفتی و بد كردی" را
دست از این خاطـره بردار كــه بر می گردم
دو سه روزی هم - اگر چند - تحمل سخت است
 تكیــه كـــن بــــر تن دیــــوار كــه بر می گردم
 بین ما پیشترک هر سخنــی بود گذشت
عاشقت می شوم این بار كه بر می گردم
 گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی
 بــــه همــان دیده بیدار كـــه بر می گردم
 پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار
روی برف آیینه بگذار كه بر می گردم
 پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجـــره بسپار كــــه می گردم






( امید مهدی نژاد )

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
س.ح یکشنبه 3 اسفند 1393 07:11 بعد از ظهر
مهم نیست که چرا امروز رسیدم به فروپاشی/من آرومم بادردی که فقط تو باعثش باشی
مهم اینه که میبینم تب این عشق نخوابیده/هنوز هرچی رو که میگم علاقمو نشون میده
بهت گفتم خودم رو از تو بی خبر نمیذارم/ببین امروز چقدر با تو رفیق مشترک دارم
با اینکه واسه تو دارم همه چیزمو می بازم/تواین شرایطم از تو دارم اسطوره می سازم
دیگه اصلا تو فکر اینکه من کجام نیستم/بازخمت زندگی کردم له فکر التیام نیستم
مهم اینه تو یه شهریم تورو دارم هرچند کم/واسه بو کردنت میتونم از نزدیکیات رد شم
س.ح جمعه 24 بهمن 1393 07:13 بعد از ظهر
قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پای عشق رفتن
پر و بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بیرون کشیدند
چه بی پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج می زد
ولی رویای دورم را شکستند
س.ح چهارشنبه 22 بهمن 1393 10:01 بعد از ظهر
آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست
یوسف عوض شده ست
زلیخا عوض شده ست
سر همچنان به سجده فرو برده ام
ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده ست
س.ح سه شنبه 21 بهمن 1393 02:42 بعد از ظهر
زندگی را بی عشق سپری کردن غم بزرگی است اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش داری...
س.ح جمعه 17 بهمن 1393 01:09 بعد از ظهر
بعضی وقتا فکر میکنی فراموشش کردی و همه ی احساساتی که نسبت بهش داشتی از بین رفته اما...
کافیه به یاد خاطراتت بیفتی یه نفر اسمشو بیاره یا یه حرف یه لبخند باعث میشه دوباره به اوج خاطراتت برگردی...
و وقتی اشکات روی گونه هات سرازیر شد بفهمی هنوز دوسش داری و عاشقشی!
س.ح پنجشنبه 16 بهمن 1393 10:17 بعد از ظهر
به تاوان کدامین جرم تنم سنگ بلا خورده
سکوتم حرفهادارد ببین در من خوشی مرده
ببین ای خوب دیروزی کجا بودم کجاهستم
توکه همدرد من بودی ببین با غم چه بشکستم
چه ها گفتند و نشنیدم
بدی کردند و بخشیدم
ز تیغ گریه اشک ریختم
ولی باز با درد خندیدم
س.ح چهارشنبه 15 بهمن 1393 07:16 بعد از ظهر
روی دیوار روی سایه ای که به جا مانده از تو چشم میکشم و دهانی که بخندد به این همه تنهایی و انتظار!
این خانه بعد از تو فقط دیوار است و تکه ذغالی که خط میکشد نیامدنت را...
علیرضا شنبه 11 بهمن 1393 03:34 بعد از ظهر
اینجا زمین است:
ساعت به وقت انسانیت خواب است.
دل عجب موجود سخت جانی است!
هزار بار تنگ می شود
میشکند
میسوزد
میمیرد!
و باز هم میتپد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور