تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - میبینی؟
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : دوشنبه 28 اردیبهشت 1394
نظرات
دلگیرم...
به همین سادگی
به همین بیمزه گی

بی دلیل
سردر گم
گیج مبهوت

مثل زباله های فضایی که هربار
با برخورد شهابی ب گوشه ای از خلاء
پرت شده

دلگیرم

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
منگوله جمعه 1 خرداد 1394 09:51 قبل از ظهر
بعضیا عجب رویی دارن ، سنگ پای قزوین به اینا میگن !!
جوجه، بیشعوری عنوان خیلی خوبیه واست والا این سنگ پاها تاحالا از رو رفته بودن !!
غریبه دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 02:13 قبل از ظهر
رویای با شکوه رسیدن به ساحلت،آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود
ماه شب چهارده ای که تصاحبت،چون حسرتی به سینه صدها پلنگ بود
غریبه دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 01:56 قبل از ظهر
تاخبر دارم ازاو بی خبر از خویشتنم
باوجودش زمن آواز نیاید که منم
پیرهن می بدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور