تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - یه وقتا ...
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
نظرات
یه وقتایی پیش میاد که آدم خودشم نمیدونه دقیقا داره چیکار میکنه
یا شاید دقیقا نمیدونه چی می خواد 
من گاهی مثل همین موقع ها میشم
گیج
خنگ
داغون
و از همه خسته 
ای واااااای
چقدر خوابم میاد
.
.
.
الان دقیقا میدونم چی میخوام 
1- غذا 
2- خواب  

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
عاشقانه های لاوین lavin20.rzb.ir پنجشنبه 28 خرداد 1394 07:34 بعد از ظهر
دنیا را میدهم برای لبخندت

هراسی نیست .شاد که باشی

دنیا دوباره از آن من خواهد شد

زندگی در دل امید چهارشنبه 27 خرداد 1394 10:42 بعد از ظهر
مشکلات مانند دست اندازهای جاده
کمی زندگی کنید برای رویاهایی که منتظر حقیقی شدن به دست شما هستند.

شما فرصتی برای بودن دارید. پس ساکت ننشینید.

بگذارید همه بدانند که شما با تمام توانایی ها و کاستی ها شاهکار زندگی خودتانید.

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور