تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - دلگیرم
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : شنبه 29 اسفند 1394
نظرات
نمیدونم دقیقا...
گاهی اوقات ادم از ی خیابون رد میشه
 یه تایمایی ی هواهایی هست ک توی تاریخ زندگیش میگرده ک ببینه این حال و هوا کی و کجا و با چه خاطره ای بوده که اینقدر آشناست
بعد وقتی پیدا نمیکنه...
دلش میگیره...
حالا من ک ابنجوریم...
بقیه رو نمیدونم ...
گاهی اوقات هم ادم دلش برای ی چیزایی یا یه کسایی تنگ میشه ک تحربه تا دیدنشون هم شاید توی قیامت هم دیگه رخ نده...
دلیل تا بخای زیاد هست ...
اما
همش گنگ ...
تار ...
بدون هیچ تصویر ذهنی شفاف...
سخته
لا اقل برای من...
حس دلگرفتگیش رو دوس دارم چون اشکمو در میاره
اما زجرم میده...
سخته

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور