تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - ...
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
 ...
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : شنبه 8 خرداد 1395
نظرات
وای که چقدر خسته ام ...
اصلا یه وضعیه ...
اونقدر سرم شلوغ شده که گاها یادم میره یه وبلاگی دارم و یه صندوقچه ای برای دلم
اونقدر که گاهی یادم میره مثلا جوجه بیشعورم ...
حالا دقیقا نمیدونم که چرا ؟
بیشعوریم کم شده یا از جوجه بودن دارم ارتقا پیدا میکنم
حالا به هر حال
موندم تو کار خودم


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
sima جمعه 11 تیر 1395 07:02 بعد از ظهر
سلام
طاعات قبول
چه خوبه شما هنوزم وبلاگ نویسی رو منسوخ نکردین
منگوله دوشنبه 31 خرداد 1395 08:49 بعد از ظهر
خروس شدی ، با اون کاکلت !!
آرش یکشنبه 9 خرداد 1395 04:20 قبل از ظهر
سلام

وبلاگ خیلی زیبایی داری!

به منم سر بزن!

منتظرم!


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور