تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - نمیدونم
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : سه شنبه 11 آبان 1395
نظرات
نمیدونم
 نمیدونم که این روزا چرا اینجوری میگذره
نمیدونم چرا کنترل امور انگار داره از دستم خارج میشه
انگار این روزها فقط میخان منو اذیت کنن
 زمین،  آسمون،  چپ،  راست،  بالا و پایین،  اینیکی و اونیکی ...
 همه 
 چقدرش میتونه تقصیر خودم باشه ...؟!
 چیکار باید میکردم که نکردم...؟!
 بخدا نمیدونم 
 چقدر خسته ام 
 نه روحیه ای 
 نه حسی 
 نه انگیزه ی سابقی 
 وقتی اینهمه ناملایتمی میبینم ... 
 نمیدونم
 نمیدونم چطور باید بگذرونم تا نفهمم
 فقط داره میگذره ...
 اصلا از این وضع راضی نیستم 
 یکی بود که میگفت:  چون میگذرد غمی نیست
 غم ماجرا اونجاست که ادم دوست نداره اینجوری بگذره ...  . . .
 دلم خواب میخواهد
 یک خواب طولانی 

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot pain سه شنبه 14 شهریور 1396 04:09 بعد از ظهر
It's remarkable to go to see this web page and reading the views of all mates on the topic of this post, while I am also keen of getting familiarity.
غریبه پنجشنبه 13 آبان 1395 04:16 قبل از ظهر
" من عکس تو را بر رخ آن ماه کشیدم"

یک بغض پریشان سر هر راه
کشیدم

وقتی که نیامد خبری از تو سر انجام
دلخسته شدم آه

تو را
" آه "
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور