تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - ناشناسم
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1395
نظرات
چند وقته
آینه هم منو نمیشناسه
امروز
وقتی داشتم تو آینه نگاه میکردم و
موهامو از کنار پیشونیم که کم کم ریخته ب سمت بالا شونه میکردم
دقت کردم  و دیدم چقد یه جوری شدم
چقد یهو سنم رفت بالا
قیافه خودمو وقتی ترم اول بود ک میرفتم دانشگاه، تصور کردم و دیدم
اینی ک جلو آینه است
چقدر با اون بچه ۱۰سال پیش فرق کرده
چقدر زمان ناملموس میگذره
چرا ماها اینقدر بیتوجه شدیم ب گذر زمان
و برگشت ناپذیری او ؟
چقد بده
که
دقت بکنی تو آینه و ببینی خودتو نمیشناسی
.
.
.
چقدر یه جوریه !!!

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور