تبلیغات
قصه هــــای جوجه بیشعـــور - نمی دونم
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



 
 
نویسنده : جوجه بیشعور
تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396
نظرات
نمیدونم
دقیقا نمیدونم چی میخوام بنویسم...
اما خیلی ذهنم درگیره
خیلی
این روزها
این هوا ها
این موقع از تقویم سال ...
بدجور منو هوایی چیزی میکنه که خودمم نمیدونم دقیقا چیه
این روزها زیاد با خودم تکرار مکگنم که انگار
...
یه جایی تو یه گوشه از تاریخ یه چیزی رو گم کردم یا جا گذاشته ام
که
از بد اتفاق روزگار یا شانس ندشته ام ، نمیدونم دقیقا چیه و یا حتی کجاست
اما
هروقت که به عقب بر می گردم، موج عظیمی از سردر گمی ها، گنگی ها، و هر چیزی که میخواید اسمشو بذارید میاد سراغم
انگار ،
این منِ من، من نیستم
جوجه بیشعور که گاهی خودشم فراموش میکنه...
به قولی، بزرگ شدن، بزرگترین اشتباهی بود که ما داشتیم
یادمه وقتی 25 سالم بود احساس می کردم پیر شدم، و دیگه زمانی ندارم
هروقت که حالم مثل امروز میشه ، به این فکر می کنم که حس و حالم توی 25 سالگی درست بود ...
روزگار ،
خیلی بی وفاست ...
تاریخ امروز باید ثبت بشه:
15 آذر سال 1396

رفت...


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
یکی بود و ...
اما او همچنان هست
بنام پروزدگاری ک از عشق خود بر وجود من دمید
بنام حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
داستان از همونجا شروع شد
که همون یکی نبود اول داستان، اومد و شد همه قصه آدم
مصداق شعر حافظ شد که میگه:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
.
.
از قصه جوجه بیشعور چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم
از جوجه بیشعور فقط ی یادگاری میتونم بهتون بدم ، اونم اینکه
" تن آدمی شریف است به نام آدمیت "
و آدمی بدون معنای عشق هیچ است و هیچ است و هیچ
.
.
.
آرزو میکنم عاشق باشید
اگر نیستید ، بشید
اگر شدید بر قلب خود استوار باشید
و اگر استوار بودید مصداق آیه " وجه ربک" میشید
.
.
.
به امید کسب همه عشق های دنیا


جوجه بیشعور